ناصر خسرو
59
گشايش و رهايش ( فارسى )
نشود مگر به برخاستن آن چيز و صورت مطلق آن باشد در چيزى كه آن چيز بدان صورت از چيزى ديگر جدا شود چنان كه صورت اندر زر ، و آن صورت مطلق گداختن اوست و سودن ، و معنى زرى كه او بدان صورت از چوب و سنگ جدا شود و آن صورت محسوس است ، و همچنين سيم را صورت مطلق آن معنىهاى اوست كه وى بدان از ارزيز « 1 » و سرب جدا شود . و هر صورت مطلق را در حدّ منطق « فصل » خوانند و فصل جدايى باشد يعنى آن معنى در چيزى كه بدان از چيزى ديگر جدا شود آن وقت مر هر يكى را از اين فرع است از بهر آن كه در عالم جسمانى هر چه هست صورتى دارد كه آن را بدان بشناسند و جفت [ 51 ] كنندهء صورت لطيف با هيولاى كثيف ايزد است سبحانه كه لطافت و كثافت هر دو پديد آوردهء اوست و جفت كردهء اوست به حكمت تمام خويش مر صورت را با هيولا جفتكردنى كه خلق از جدا كردن آن از يكديگر هم به حسّ و هم به و هم عاجز آمدهاند . پاك است آن خدايى كه اين صنع اوست از ماننده بودن به صنع خويش از هيولا و صورت كه ملك اويند . بررس تا بدانى ، بشناس تا برهى . مسأله پانزدهم ذرّاتى كه به هنگام تابش آفتاب ديده مىشوند اگر اصل آنها يكى است چرا همگى در يك جهت حركت نمىكنند ؟ پرسيدى اى برادر كه چون آفتاب در درون خانه تابد چرا مر آن ذرّهها را نتوان ديد جز بر آن يك خط و جاىهاى ديگر نتوان ديد ؟ و از
--> ( 1 ) . در اصل ارزير .